|
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان بی کران ، به جاودان
نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب می شود
نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود...
تو آمدی ز دور ها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها مرا دگر رها مکن مرا ازین ستاره ها جدا مکن..... + نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 22:51 توسط مرضیه |
می دانم که به زودی با یک دنیا عشق ناب و وجودی مملو از خواستن خواهی آمد! و من امروز لحظه لحظه ی عمرم را برای همیشه با هم بودنمان به انتظار نشسته ام. دلم جلوتر از دروازه های زمان ، و وجودم پیوند خورده به آسمان ، خواب و خیال و حقیقت را با هم می جویم برای یافتنت . کار هر روزم است ، اینکه بودنت را باور کنم و امید همیشه بودنت را تکرار! از تو گفتن و تو را خواستن دلخوشی روزانه من است و وجودم هر لحظه و هر لحظه و هر لحظه غرق خاطرات ... شاید برای آرام گرفتن به اندازه ی یک عمر ، و شاید هم برای اثبات خواستن بی حد ، چشمانم جز تکیه گاه دستانت دستی نمی بیند و وجودم جز به نوازش تو نمی اندیشد ! + نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 0:54 توسط مرضیه |
بعضی وقتا پیش خودم فکر می کنم که خدا چقدر منو دوست داشته که کسی رو سر راه زندگیم گذاشته که کنارش معنی عشق و خوشبختی و آرامش و خیلی چیزای دیگه رو حس می کنم! تو بهترین کادوای دنیارو به من هدیه دادی و خودت خبر نداری عزیزم!!! باور کن که اینو از ته ته دلم میگم وبخاطر همه ی اینایی هم که گفتم ازت یه دنیا ممنونم! بخاطر تمام لحظه هایی که دوستم داشتی! بخاطر تمام لحظه هایی که دوستت داشتم و دارم ، (تا همیشه دنیا) ! بخاطر همه ی خوبی هات ، خونگرمی هات ، مهربونی هات ، بخاطر همه ی لحظه هایی که صبر کردی تا من بزرگ شم و من هیچ وقت بزرگ نشدم!! ..:: ممنونم عزیزم ::.. من همیشه دوستت داشتم و دارم ، قدرتم می دونستم و می دونم ، تا آخرعمرم... + نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 12:31 توسط مرضیه |
هنوز در خیالم لحظه های با تو بودن را مرور می کنم! لحظه های شاد و بی محنتی که تا سحرگاه روشنی آینده امتداد دارند. فردا که بیاید ما از این روزها گذشته ایم و به سرزمین بی مرز خوشبختی رسیده ایم. تا آن روز... + نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 12:30 توسط مرضیه |
یک حادثه با من باش زیبای اساطیری تو زنده به اعجازی بی معجزه می میری تا عطر تنت باقیست من معجزه می مانم ، بعد از تو چه خواهد کرد تقدیر نمی دانم! آغوش تو تکراریست تکرار خیال من، تندیس غرورت را در بستر من بشکن تقدیر تو رفتن نیست تو سهم منی انگار، یک وسوسه عاشق شو ، یک بار فقط یکبار...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 12:45 توسط مرضیه |
امشب هم می خواهم از رنگ ها بنویسم . رنگ هایی که در سپید و سیاه حرف هامان گم شده اند : رنگ محو سرخی عشق ، سپیدی مهر و سبزی آرامش . سرخابی حضورت پس از کبود دلتنگی ، نارنجی گرم تعلق بعد از زردی رنگ پریده ی ترس سریدن در دره فراموشی ، جلای هفت رنگ بوسه ی نگاهت در رؤیای بارانی من ، آبی روشن بی کرانگی دوست داشتنت ورای خاکستری سرد عبور ، رنگ بی رنگی من ، رنگ بی رنگی تو ، در این رنگبازی دنیا! ای مهربانترین مهربانم : حتی اگر احساست خاکستری ترین باشد و مسیر رسیدن به نگاهت تیره و تار چون شب ، حتی اگر خواب هایم رنگی نباشد و قلبم سرخ و سرخ ، تو صورتی ترینی در باور من ! + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 15:49 توسط مرضیه |
گاهی تو حتی لب به سخن نگشوده ای و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده ام! و من به خاطر این من و تو از خدا سپاسگذارم... - جبران خلیل جبران - + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 15:23 توسط مرضیه |
حکایت باران بی امان است این گونه که من دوستت میدارم. شوریده وار و پریشان باریدن بر خزه ها و خیزاب ها به بیراهه و راهها تاختن بی تاب ، بی قرار دریایی جستن به سنگچین باغ بسته ی دری ، سر نهادن و تو را به یاد آوردن حکایت بارانی بی قرار است این گونه که من دوستت دارم... -شمس لنگرودی- + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 15:18 توسط مرضیه |
من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم...!!! + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 15:12 توسط مرضیه |
دور از سکوت و هیاهو ، میزبان دلم ، لالای مهربان عاشقانه ات ، خوابی به دور از همه ی کابوس های جهان را مژده می دهد. محبوب من! من اگرچه عاشق پر ادعای تو ، گهگاه دیوانه وار بند عشق تو را پاره می کنم ، اما هر کجا بروم باز عشق تو مثل سایه مرا دنبال می کند . این آفتاب نگاه مهربان توست ، که مرا باز بنده ی این دام می کند . هرگز نگذر ، هرگز نگذر... + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 15:10 توسط مرضیه |
یک نفر هست که از پنجره ها نرم و آهسته مرا می خواند گرمی لهجه ی بارانی او تا ابد توی دلم می ماند
یک نفر هست که در پرده شب طرح لبخند سپیدش پیداست مثل لحظات خوش کودکی ام پر ز عطر نفس شب بو هاست
یک نفر هست که چون چلچله ها روز و شب شیفته ی پرواز است توی چشمش چمنی از احساس توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز چون گلی توی دلم می روید آسمان ، باد ، کبوتر ، باران قصه اش را به زمین می گوید
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 15:1 توسط مرضیه |
فاصله ی من از تو فقط یک نگاه است! سرم را بلند می کنم تو آنجایی روی ابرهای سپید نشسته ای دست تکان می دهی و من تو را زیر پلک چشمانم پنهان می کنم تو را می برم می برم به لذت رخوت تنهایی ام تو را در آنجا نهان می کنم ، حالا دیگر به هیچ قیمتی چشمانم را باز نمی کنم...! + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 14:41 توسط مرضیه |
Every night in my dreams هر شب در رویا هایم I see you. I feel you. می بینمت، احساست می کنم و به این وسیله می فهمم که هنوز هستی در آن دور دست و فاصله ای که بین ما وجود داره اومدی و نشون دادی که هنوزهستی نزدیک یا دور، هرجا که هستی مطمئنم که قلبت هنوز (برام) می زنه و تو در قلب من هستی و (با وجود تو در قلبم) قلبم به تپیدنش ادامه میده عشق ما رو دوباره به هم خواهد رسوند و از من دور نخواهد شد تا ما یکی بشیم Love was when I loved you عشق فقط عشقی بود که من عاشقت بودم و زمانی بدون ریا که من تو را در آغوش گرفتم و در زندگیم ما همیشه با هم خواهیم بود نزدیک یا دور، هرجا که هستی مطمئنم که قلبت هنوز (برام) می زنه یک بار دیگه در رو باز کردی و تو در قلب من هستی و (با وجود تو در قلبم) قلبم به تپیدنش ادامه میده عشقهایی هستن که هیچ وقت از بین نمی رن تو اینجا با من هستی، و من دلیلی برای ترسیدن نمی بینم و می دانم که(با وجود تو) زنده خواهم ماند و ما همیشه اینطور خواهیم بود -cline dion- + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 13:58 توسط مرضیه |
شب از نگاه آیینه عبور می کند. من در پستوی ذهن آخرین بازمانده از نسل انتظار می رقصم او عطر دل انگیز رؤیایش را به چین های حریر پیراهنم پیوند می زند! من خواستنی ترین نگاه دنیا را در چشمان او می جویم. می گوید : من با چشمان بسنه هم می توانم ترسیمت کنم! لبخند می زنم همچون کودکانی که در انتظار یک هدیه ، ثانیه ها را می شمارند به همان اندازه عمیق... خودت بگو با غم دوری صدای بی همتایت یا گرمی واژه های بی نگاهت چه کنم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 13:28 توسط مرضیه |
بازم می خوام بنویسم ، برای تو ، برای لبخند تو برات می نویسم ، می نویسم که بخونی تا بدونی : همه ی دنیامی! که بخونی تا بدونی : تنها چیزی که تو کل دنیا سر کشی منو آروم میکنه، فقط تویی! بخونی تا بدونی : من هرگز کسی رو که در کنارش به آرامش رسیدم ، آسون از دست نمی دم! می نویسم تا بدونی وقتی دوباره اومدی اگرچه زمستون بود ولی با اومدنت زمستون رو هم بهار کردی! تو اومده بودی چه ناگهان و چه صمیمی چه همیشگی و چه پرحضور و من عاشق و عاشق و عاشق تر از قبل...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 12:45 توسط مرضیه |
تمام امشب را مثل هر شب به تو فکر خواهم کرد میان سکوت کوچه ها به تصویر تو خیره خواهم شد و آرام آرام چکه خواهم کرد روی همه ی خاطراتم... + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 12:17 توسط مرضیه |
هر گاه به روز های خستگی و نا آرامی های زندگی ام فکر می کنم واز زندگی تهی می شوم ، ناگهان نام تو را به ذهن می آورم و غرق در شکوه غرق در خوشبختی و آرامش می شوم حتی اگر کنارم نباشی با وجود نامت خوشبخت ترین آدم روی زمین ام... + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 1:25 توسط مرضیه |
کسی چه می داند شاید ، این قدر همدیگر را دوست نمی داشتیم اگر از دور به تماشای روح هم نمی نشستیم. کسی چه می داند اگر آسمان ما را جدا نمی کرد شاید ، این قدر به هم نزدیک نبودیم!! + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 1:3 توسط مرضیه |
دلتنگی هایم تمام نمی شوند و تو هیچ گاه از من دور نمی شوی، در دلتنگی هایم تو جریان داری و پاکی و زلالی و مهربانی چشم هایت همیشگی است. نه! تو هیچ گاه از من دور نبودی نه در دلتنگی هایم نه در خلوت تنهایم با ماه و چقدر دلتنگی هایم زیباست وقتی که تو می زدایی هر چیزی که غیر از خوبی است را، و تنها خوبی و عشق است که می ماند... + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 0:45 توسط مرضیه |
به یاد آور مرا در همه ی لحظه های تنهایی ات باز مرا به یاد آور در تمام قدم هایت در همه ی گریستن ها ، پیوستن ها و خفتن ها به من بیاندیش پیش از آنکه فراموش کنی! البته من باور دارم که مرا از یاد نخواهی برد ، حتی از پس این فاصله ها! حتی در لحظه های نصیب های بی مانند... مرا در خود به یاد آور بی آنکه چشمانم خیس باشند صدایم را به یاد آور و دستهایم را در دیوانگی های محض یک فواره! می دانم که می دانی که تو را از یاد نخواهم برد! پس به یاد من شبهایت را صبح کن با من سخن بگو در تمام شبهای بسترت و نوازش کن گوشه ی سرد بالشت را به هوای گونه های بی رمق من. ودوست بدار مرا بی ترس، بی خطر، بی مزاحمت های عرف، به احترام نگاه هایی که عشق را سهم ما کرد... + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 0:38 توسط مرضیه |
|
| |||||